جمشيد عندليبي

این بار سخن از هنرمندی است که بسیاری چون من با سازش زندگی کردند، اشک ریختند ، شادی کردند و درد دل کردند..... آنهم با سازی که حسی ترین ساز در موسیقی ماست و بعضی ها هم معتقدند محزون ترین سازهاست.

نی پر سوز و گداز استاد جمشید عندلیبی  را هر کس با گوش جان شنیده ، سخنان این حقیر را تأ یید می کند.

نوایی که از سینه ای سوخته و جانی عاشق برمی خیزد و درجانهای بیقرار می نشیند  و تا ملکوت با خود می برد.

جمشید عندلیبی  در سال 1336  در شهر قروه سنندج در استان کردستان دیده به جهان گشود. موسیقی در خانواده آنها موروثی بوده و خانواده مادری و پدری ایشان اهل ذوق و ادب و موسیقی بودند. از شش سالگی زیر نظر برادرانش تعلیم موسیقی را آغاز کرد و در ادامه تا دوازده سالگی در کلاسهای فرهنگ و هنر کردستان مشغول فراگیری موسیقی بود  که به عضویت ارکستر موسیقی ایرانی کردستان در آمد . ایشان یکبار گفته اند که موسیقی را نواختن ساز آکاردئون شروع  کرده  و سپس با علاقه عجیبی که به نی پیدا می کند نی نوازی را ادامه می دهد.

در سال 1354 وارد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران می شود و به تحصیل در دوره موسیقی ادامه می دهد. در این مدت از محضر استادانی چون شادروان نور علی برومند و دیگر استادان زمان خود بهره فراوان می برد.

ی ردیف موسیقی سنتی ایرانی مشهور به ردیف میرزا عبداله را نزد شادروان نورعلی خان برومند و محمدرضا لطفی و ردیف آوازی عبد اله دوامی را نزد شادروان محمود کریمی و ناصح پور و تکنیک ردیف آوازی را نزد محمد رضا شجریان فرا گرفت.

از سال 1356 همکاری  خود را با گروه شیدا ، در رادیو ایران آغاز کرد . وی در سال 1357 با همکاری هنرمندانی  چون حسین علیزاده  ، پرویز مشکاتیان ، ناصر فرهنگ فر و علی اکبر شکاری  ،  کانون فرهنگی  هنری چاوش و گروه عارف را بنیاد نهادند. عندلیبی در ادامه فعالیتهای هنری خود کنسرتهای زیادی در داخل و خارج از کشور و از جمله کشورهای اروپایی و کانادا و آمریکا اجرا کرده است که گاه به صورت تکنوازی و سه نوازی و گاهی به صورت گروه نوازی به همراهی  استاد شجریان  یا علیرضا افتخاری بوده است.

حاصل این کنسرتها کاستهایی است که با نام نی نوا ، حکایت نی ، پیام نسیم ، سروچمان ، دل مجنون ، آسمان عشق ، یاد ایام ، رسوای دل و..... به بازار عرضه گردیده است.

کاستهای مونس جان( با صدای ؟)  و مهمان تو ( با صدای علیرضا افتخاری ) نیز ثمره فعالیتهای او در زمینه آهنگسازی  می باشد.

با این همه وی از کارهای تحقیقی ، فرهنگی غافل نمانده و آلبومهای دو کاسته و سه کاسته شامل بازسازی  آثار استاد صبا و ردیف میرزا عبدالله را در دسترس هنرجویان قرار داده است.

عندلیبی از هنرمندان برجسته هنر نی نوازی است چرا  که هم در زمینه گروه نوازی و تکنوازی از تکنیکی بالا برخوردار است و هنر نوازندگی اش شیرین و دلپذیر و چشمگیر است.

جمشید عندلیبی در بیشتر آثار استاد شجریان یه عنوان تکنواز ، همنواز و یا سازنده  چهارمضراب  یا قطعه حضور داشته و اجرای او در کاستهایی که در بالا معرفی شد ستودنی است.

وی  همچنین در بسیاری از آثار ارکسترال و موسیقی ملی  از جمله موسیقی متن سریال امام علی (ع)  ساخته استاد فرهاد فخرالدینی  حضوری شایسته داشته است.

همنوازی نی او با سه تار استاد ذوالفنون  بسیار جذاب و سوال و جواب های نی و سه تار  در آثار اجرا شده نظیر مهمان تو و مجنون  درخور تأمل است.

یکی از ویژگی های هنری او و همچنین  برادرش محمد جلیل عندلیبی ، توجه به موسیقی محلی و فولکلور کردستان و سایر مناطق ایران است. این ملودی ها در آلبومهای بی کلام پاییز نی زار و همچنین آلبوم بابا طاهر ( با صدای افتخاری ) به خوبی مشهود است.

آلبوم پاییز نی زار که یکی از آثار برجسته جمشید عندلیبی  تلقی می شود ، طرفداران و منتقدان خاصی دارد ؛  چرا که در این آلبوم ساز نی در کنار سازهای الکترونیک  خود نمایی می کند و قطعاتی در مایه های محلی و ردیفی برای این تلفیق اجرا شده اند. وی هدف از این کار را معرفی ساز نی به جوانان و نوجوانانی که علاقه مند به موسیقی های جدید و ریتمهای تند هستند اعلام کرده است.

به هرحال  حدود سی سال  حضور جمشید عندلیبی  در عرضه های مختلف موسیقی ، منجر به خلق آثاری شد که نشان داد علیرغم وجود هنرمندانی چون استاد کسایی و یا موسوی  راه نی نوازی همچنان ادامه دارد و نی می تواند بیش از گذشته در انواع موسیقی کارایی و توانمندی داشته باشد.

نظر دادن فراموش نشود!

بانوی صدای ایران مرضیه،در گذشت


امروز در 21 مهر ماه 1389 خبر تکان دهنده ی فوت بانوی موسیقی ایران و ماندگارترن صدای این سامان دار فانی را ودا گفت و همه ی اهالی موسیقی را متاثر کرد در همین رابطه به مختصر زندگینامه ی ایشان در زیر اشاره می کنم.


اشرف السادات مرتضایی یا آنچنان که برای ایرانیان شناخته شده است مرضیه خواننده افسانه ای در سال
1926 در تهران بدنیا آمد.
پدرومادرش از یک خانواده هنردوست بودند و هنرمندانی از قبیل مجسمه ساز ، نقاش و مینیاتوریست و موسیقیدان در فامیلش زیاد بودند. اما مادرش بود که بطور خاص اورا تشویق به خواندن کرد و در همه دوران حیاتش ازاو پشتیبانی میکرد

''درزمانی که خانواده های ایرانی به ندرت فرزندان دخترشان را برای تحصیل علم میفرستادند پدرمن با وجودیکه یک فرد روحانی بود مراتشویق به آموزش تحصیلات مرسوم زمان نمود. وقتیکه من آغازبه خواندن کردم خواننده شدن برای زنان خیلی غیر عادی بود و درعین حال یک خواننده در آن زمان باید هم دانش مدرسه ای میداشت و هم دانش کلاسیک موسیقی. و هم چنین یک صدای خوب . در ضمن استادان موسیقی زیادی باید صدای اورا تائید میکردند و همچنین تئوری موسیقی راباید بخوبی میدانست. من سالهای زیادی را به آموختن در زیر نظر استادان بزرگ موسیقی ایرانی گذراندم پیش از اینکه شروع به خواندن کنم

مرضیه در سال 1942 (1322 شمسی) به جهان موسیقی هنر وارد شد. اولین بار دریک تئاتر که نمایشنامه شیرین و فرهاد را اجرا میکرد ( تئاتر باربد) درنقش شیرین بازی کرد .این نمایش 37 شب روی صحنه بود. که برای او یک موققیت بزرگ و سریع به بار آورد و. با استقبال زیاد مردم مواجه شد

مرضیه بسرعت نظر استادان موسیقی را به خود جلب کرد و اولین زنی بود که توانست در برنامه گلهای رنگارنگ که برنامه ای بسیار سنگین و هنری بود آواز بخواند.مرضیه در حدود 1000 آواز دردوران شکوفایی هنریش خواند که در ارتقای موسیقی فارسی بسیار اثر گذار بود.

بالاتر از موفقیت هایش در خوانندگی و موسیقی . او داری کیفیت های تحسین برانگیزدیگری است که مهمتر از همه شجاعت و پشتکار درخشان او در نوآوری بود . در زمانیکه خوانندگی به عنوان یک سرگرمی ویا شغلی نه چندان افتخارآمیز تلقی میشد و بخصوص زنها در خانه ها محبوس شده حق هیچگونه ابراز وجودی نداشتند به عنوان یک زن جوان او خوانندگی را بطور جدی و به عنوان یک کار تحصصی و غرورآفرین درسطح بالایی از نظر فرهنگی انتخاب کرد. تا جایی که کارستزگ او در هنر پارسی و با وجود همه اختلافات فرهنگی وزبانی اقوام ایرانی به زودی شناخته شد و او به عنوان یک سمبل یا اسطوره در موسیقی ایرانی توسط همه افراد ایرانی با هر فرهنگ و زبانی پذیرفته شد و بصورت یک گنج فرهنگی در آمد.

.

با وجود این که او به قله هنر خویش رسیده بود برای 15 سال ( بعد از سرکارآمدن حکومت آخوندی) مرضیه ترجیح داد که سکوت کند. او به تنهایی در دهکده ای دوراز تهران تنها برای ابرهای مسافر ، پرنده ها و رودخانه ها میخواند.او نمی خواست با خوانندنش هیچ مشروعیتی را به دستگاه ضد مردمی و هنرکش ایران ببخشد. هرچند زندگی او در حقیقت با تاریخ و فرهنگ ایران زمین عجین شده بود. عاقبت او در سال 1994 او به خارج از ایران سفرکرد.

سر انجام در 21 مهر ماه 1389 از این جهان رفت ولی در ذهن ها جاودانه شد.

نظر دادن فراموش نشود!


من امشب گوشه ی میخامه می مانم

اگر من ترک ارباب وفا کردم پشیمانم  
اگر اینگونه با ساقی جفا کردم پشیمانم


من از عمری که با زاهد فنا کردم
من از جوری که در راه خدا کردم پشیمانم                 

من امشب گوشه میخانه می مانم
که داد از ساغر و پیمانه بستانم

به هر جا پا گذارم کینه ها بینم
هزاران چهره در آیینه ها بینم


چه جایی خوشتر از میخانه بگزینم


من اینجا مست و حیرانم

من امشب گوشه میخانه می مانم


که داد از ساغر و پیمانه بستانم

در اینجا هر که در دل باوری دارد
در اینجا هر غمی خان یا دری دارد


که در میخانه حتی دشمنت با خود
به جای دشنه دستش ساغری دارد

من امشب گوشه میخانه می مانم
که داد از ساغر و پیمانه بستانم

در اینجا جز به کوی یار راهی نیست
در اینجا جز مهین دلدار شاهی نیست


در اینجا پادشاه عاشقان ساقیست

که او هم گاهگاهی هست گاهی نیست


در اینجا خون مردم خفته در خم نیست
در اینجا چهره آزادگی گم نیست


در اینجا تخت شاهی دوش مردم نیست

به نام عشق می خوانم
من امشب گوشه میخانه می مانم

نظر دادن فراموش نشود!

معرفی کتاب

خلاصه فشرده:   ایوان ایلیچ از آموزشگاه حقوق فارغ التحصیل می‌شود. پس از آغاز كار، با نزدیك كردن خود به مردمی كه مافوق او قرار دارند، به عنوان فردی وظیفه شناس، از مقام «كارمند مأمور اجرای دستورهای خاص استاندارد» به «بازپرس دادگاه» ارتقاء می‌یابد و پس از دو سال خدمت در این سمت، با پراسكوویافیودورونامیخل ازدواج می‌كند. ترفیع به مقام دستیار دادستان و سپس عضویت در هیئت رئیسه دادگاه، مراحل شغلی بعدی زندگی ایوان ایلیچ هستند. ولی در نخستین سال‌های پس از چهل سالگی، ایلیچ دچار توهم بیماری و مرگ می شود. داستان، سیر تدریجی به واقعیت پیوستن این توهم را باز می‌گوید... تا لحظه نهایی ـ لحظه مرگ ـ كه ایلیچ یكباره به اشتباه بزرگ خود پی می‌برد. همه دغدغه خاطر و دلمشغولی های منحصر به شایستگی و برازندگی ظاهری زندگی كه سال‌ها ذهن او را به خود معطوف می‌داشته، در نظرش پست و پوچ و بیهوده جلوه می‌كند. ایلیچ این را درمی‌یابد و بعد، می‌میرد.

ایوان ایلیچ، شخصیت اصلی داستان تولستوی، شخصی موفق در زندگی روزمره و کاری است ولی در زندگی شخصی دچار مشکلاتی است. البته این مشکلات به نوعی متاثر از موفقیت‌های کاری وی است. او بنا به دلایلی که در کتاب ذکر شده دچار یک بیماری سخت‌درمان می‌شود. تولستوی در این کتاب از تمام قدرت خود برای به تصویر کشیدن روحیات و احساسات یک بیمار سخت‌درمان استفاده می‌کند. تولستوی روحیات یک چنین بیماری را از لحظه آگاه شدنش به بیماری تا لحظه خاموشی یا مرگ را به پنج مرحله تقسیم می‌کند. این مراحل پنج گانه عبارتند از : ۱-عدم پذیرش یا انکار، ۲-خشم، ۳-معامله، ۴ -افسردگی و ۵-پذیرش. ایشان تمامی این مراحل را به طور دقیق مورد بررسی قرار می‌دهد، از جمله توضیحات مختصری که در این ۵ مرحله ذکر شده را می‌توان به موارد ذیل اشاره نمود.
مرحله انکار: تنها به مراحل اولیه یا رویارویی با بیماری محدود نمی‌شود، این مرحله با حرف‌های پزشک معالج آغاز می‌شود. او از انکار یا عدم پذیرش به عنوان نوعی تسکسن یا درمان استفاده می‌کند.
مرحله خشم: در این مرحله بیمار، دیگران را مقصر بیماری خود می‌داند. در داستان، ایوان ایلیچ ناراحتی خود را با آزار همسر و دیگر اطرافیان تسکین می‌دهد. او چنین می‌اندیشد که گویی او بیمار شده‌است تا دیگران سالم بمانند.
مرحله معامله: از بین مراحل پنج گانه این مرحله کوتاه‌ترین مرحله‌است. بیمار با خود صحبت‌هایی مانند: ای خدا اگر فقط یک سال به من مهلت بدهی قول می‌دهم که مسیحی بشوم و.... سعی در به تاخیر انداختن زمان مرگ دارد.
مرحله افسردگی: در این مرحله بیمار به عزای فرصت‌های از دست رفته می‌نشیند، در این مرحله بیمار نیاز به تاریکی تنهایی دارد و در این تاریکی و تنهایی، خیال همه چیز را در سر می‌پروراند.
مرحله پذیرش: مرحله پذیرش، آخرین مرحله یک بیمار که تهی از احساسات می‌شود است. در این مرحله گویی درد از میان رفته‌است. در این مرحله، سکوت پرمعناترین شکل ارتباط است. در این مرحله، فشار دادن دست دوست، نگاهی سنگین و ... پرمعناترین معانی را از ژرفای یک بیمار درحال مرگ من به خواننده منتقل می‌کند.
                                                           /////////////////////////
زمان و مکان: قرن نوزدهم میلادی (در فاصله سال‌های 1837 تا 1882) ـ روسیه، پتربورگ، مسكو، كورسك، یك روستا (و دو شهر دیگر كه در داستان نامی از آن‌ها به میان نمی‌آید)
ایده اصلی: مردی كه در زندگی همواره به دنبال قدرت و پول بوده است. لحظات مرگ خود را در رنج و پشیمانی از اعمال خود می‌گذراند.   
خلاصه مفصل: ایوان ایلیچ گالووین، عضو هیئت رئیسه دادگاه، می‌میرد. ایلیچ، پسر وسطی یك كارمند عالیرتبه شهر پترزبورگ است. او با تحصیل در آموزشگاه حقوق و ورود به جرگه متظاهران و محفل نشینان فخرفروش، مایه «افتخار خانواده» است. پس از چندی كار در شهر خود، شغل بازپرسی دادگاه در ایالت و شهری دیگر به او پیشنهاد می‌شود. برای او جذاب‌ترین نكته این شغل آن است كه همه، حتی افراد بسیار مهم در چنگش هستند. دو سال بعد، ایلیچ در چند مجلس رقص، دل پراسكوویا فیودورونا همسر آینده خود را كه طبعاً از خانواده‌ای اعیان است، می‌رباید و در ازدواج با او بیش از عشق یا صلاح خودش، به نظر بزرگان مجالس می‌اندیشد كه او را همسر مقبول و همراه مطلوبی برای او می‌دانند. اما روابط او با همسرش سال به سال نامطبوع‌تر می‌شود و او هرچه بیشتر به كارش پناه می‌برد تا مسیر زندگی‌اش همان باشد كه همواره می‌خواسته است: شایسته و برازنده و مورد قبول افراد متشخص.
   
هفت سال به این منوال می‌گذرد. ایلیچ دیگر دادستانی كهنه كار است. شغل بهتری به او پیشنهاد می‌شود. بعد از استقرار در خانه جدید، یكبار از نردبان می‌افتد و پهلویش به دسته چهار چوب برخورد می كند. جای ضرب خورده كمی درد می‌گیرد و زود آرام می‌شود. بعدها ایلیچ در دهانش مزه عجیبی حس می‌كند و به نظرش می‌آید كه در سمت چپ شكمش دردی عجیب را حس می‌كند. از آن پس ایلیچ دائماً به حرف‌های دیگران در مورد بیماری‌های مختلفشان گوش می‌دهد و كم‌كم به دكتر رفتن عادت می‌كند. یكباره حس می‌كند كه در حال مرگ است. توهم بیماری یا خود بیماری، به هر حال او را به بستر می‌افكند. گراسیم آبدارباشی برای تیمار و نظافت او می‌آید. او تنها كسی است كه به خاطر خود ایلیچ و نه از روی ترحم و ظاهرسازی و چاپلوسی به او كمك می‌كند.
   
ایلیچ آنقدر به بیماری‌اش خو می‌كند و ضعف را در خود می‌بیند كه حتی از سلامت همسر و زیبایی دخترش نیز دچار نفرت می‌شود. گویی هر چیز پاك و مثبت و سالم، خود را به رخ او می‌كشد. او كه دیگر می‌داند به زودی خواهد مرد، پیوسته همه را از خودش می‌راند. سه روز تمام بلاانقطاع فریاد می‌زند، و یكباره حس می‌كند كه حقیقت هولناكی كشف كرده است. انگار همه علائق زندگانی او با دروغ و فریب همراه بوده است. در برابر خداوند، حالت عذرخواه و پوزش‌گر به خود می‌گیرد. دیگر قادر به تكلم صحیح نیست، و وقتی می‌خواهد برای یك‌بار به علت بدرفتاری‌ها و كج روی‌های خود از همسرش عذربخواهد، به جای كلمه «ببخش»، می‌گوید: «بگذار». مولی به خودش می‌گوید آن كس كه باید بفهمد، می‌فهمد. و آنگاه از عذاب وجدان، از احساس گناه، از وحشت بیماری، و  ازهراس مرگ رهایی می‌یابد. یك نفر از آن‌ها كه بالای سرش ایستاده‌اند، می‌گوید: «تمام شد». ایلیچ می‌شنود. دردل تكرار می‌كند «تمام شد. مرگ تمام شد. دیگر مرگ وجود ندارد».
                                    /////////////////////////
«
مرگ ایوان ایلیچ»،  اثر لی‌یف نیکولاویچ (لئون) تالستوی، نویسنده‌ روسی خالق رمان "جنگ و صلح"، ، برای دهمین بار توسط صالح حسینی به فارسی ترجمه و منتشر شده است.
صالح حسینی، دهمین مترجم فارسی این اثر، در مورد علت ترجمه مجدد آن توضیح می‌دهد : من دست کم بیست بار این داستان را در دوره‌های مختلف ادبیات درس داده‌ام و گمانم بر این است که علاوه بر معنا و مضمون داستان و قصد نویسنده، تا اندازه‌ای هم به ریزه کاری‌های داستان واقفم. همین مسئله سبب شد که پس از ترجمه‌های موجود جسارت کنم و روایت دیگری از آن را نقل کنم.
حسینی که این کتاب را بعد از مترجمانی همچون احمد گلشیری، لاله بهنام، کاظم انصاری، سالومه مهوشان، صادق سرابی، هوشنگ اسماعیلیان، و علی‌اصغر بهرامی ترجمه کرده است، در مورد ترجمه‌های پیشین این داستان این گونه توضیح می‌دهد : ‌معیارم برای ترجمه این بود که اگر تالستوی امکانات زبان فارسی را در اختیار می‌داشت، «مرگ ایوان ایلیچ» را چگونه می‌نوشت. ترجمه‌ حاضر به هیچ عنوان کاستن از ارزش ترجمه‌های پیشین نیست و به یقین آخرین ترجمه هم نخواهد بود.
وی در مورد ترجمه این كتاب از متن انگلیسی‌اش گفت: مدت‌ها بود که تصمیم گرفته بودم هیچ اثری را از روی زبان واسطه به فارسی برنگردانم، اما ترجمه‌ انگلیسی این  صالح حسینی : تالستوی در این داستان درصدد القای این نکته است که نوعی از زندگانی که آدمیزاد در پیش گرفته غلط است و شایسته این است که به فطرت خویش بازگردد.  اثر به دست زنی روسی تبار و مقیم بریتانیا به همراه همسر انگلیسی اش که او نیز 27 سال را در روسیه سپری کرده انجام شده است و نسخه‌ای بسیار قابل اعتماد است.
«
مرگ ایوان ایلیچ» داستان یک قاضی صاحب منصب روسی را نقل می‌کند که از قشر مرفه و خوشگذران زمان خویش محسوب می‌شود، اما بر اثر بیماری اندک اندک به خود می‌آید و این سرآغاز معرفتی جدید برای وی می‌شود.
صالح حسینی در مورد این اثر این گونه توضیح می‌دهد : تالستوی به جای اینکه داستان ایوان ایلیچ را با زندگی او آغاز کند، با مرگ او آغاز می‌کند و با زندگی او پایان می‌دهد. پیام داستان نیز ساده و روشن است و تقریبآ همانند همه نوشته‌های تالستوی درصدد القای این نکته است که نوعی از زندگانی که آدمیزاد در پیش گرفته غلط است و شایسته این است که به فطرت خویش بازگردد.
لی‌یف نیکولاویچ (لئون) تالستوی، نویسنده روسی، در سال 1828 در یکی از شهرهای مرکزی روسیه متولد شده و در عمر 82 ساله خویش رمان‌های تاریخی‌ای همچون «جنگ و صلح»،‌ «آناكارنینا»،‌ «پتر اول»،‌ چندین مجموعه زندگینامه از مشاهیر جهان و چندین داستان کوتاه به نگارش در آورده است.
«
مرگ ایوان ایلیچ» توسط انتشارات نیلوفر در شمارگان 2200 نسخه و با قیمت 1800 تومان به نشر رسیده است.

موخره نسبتا مفصلی بر این داستان در صفحات انتهایی این کتاب با نام «حدیث مرگ و رستاخیز» به قلم صالح حسینی انتشار یافته و همچنین مجموعه کوتاه «آخرین گل» با نگارش و تصویرگری جیمز تربر، آخرین صفحات کتاب را اشغال کرده است.

مرگ ایوان ایلیچ
لی یف نیکالایویچ تولستوی، صالح حسینی (مترجم)
the Death of Ivan Ilych
قالب: داستان بلند سبک:واقع گرا
قیمت پشت جلد:  22000 ریال
تعداد صفحه: 152

کرنا

کرنا به فتح کاف یکی از کهن ترین سازهای بادی ایران است که در خانواده سازهای بادی قمیش دار دسته بندی می شود. بر اساس نوشته های تاریخی و اشیاء مکشوفه از امپراطوری هخامنشی، پیشینه 2500 ساله اش، قطعی به نظر می رسد. هرودوت مورخ یونانی عهد باستان می­نویسد: «در زمان کورش بزرگ، سپاهیان با صدای شیپور حاضر باش، رهسپار میدان جنگ* می­شدند.» به دلایلی که خواهد آمد، شیپور مورد نظر هرودوت، همان ساز کرناست. استرابون** دیگر مورخ یونانی، نشانی دقیق تری به ما می دهد. وی با اشاره به دوره های آموزشی شاهزادگان و امیر زادگان هخامنشی می نویسد: "هر روز پیش از دمیدن آفتاب، جوانان با صدای کرنا به تمرین های نظامی فرا خوانده می شدند. مربیان، پسران را به دسته های 50 نفری تقسیم می کردند و ریاست هر دسته را به یکی از پسران شاه یا یکی از امیر زادگان می سپردند." بر این اساس معلوم می شود کرنا در گذشته یک ساز حکومتی بوده و برای اعلان ها، جشن ها و جنگ ها به کار می رفته است.

اما سندی از این بهتر، یک شیپوره مفرغی است که در سال 1336 خورشیدی (1957 میلادی) از قبر داریوش سوم پیدا شد. طول این نمونه منحصر به فرد 120 ، قطر دهانه خروجی اش 50 و قطر دهانه ورودی اش 5 سانتی متر است و هم اینک در موزه تخت جمشید استان فارس نگهداری می شود. شیپوره یاد شده به کرنای هخامنشی نیز شهرت دارد. با توجه به این که معمولاً در مقبره پادشاهان عهد باستان، اشیاء گرانقیمت و حاوی افتخار دفن می شده است، چنین به نظر می رسد کرنا در ساختار حکومتی هخامنشیان، چیزی بیش از یک ابزار موسیقایی بوده و احتمالاً نمادی از قدرت امپراطوری محسوب می شده است.

با توجه به مستندات تاریخی، چنین می نماید منطقه فارس واقع در جنوب ایران، یگانه خاستگاه اصلی این ساز باشد. به همین دلیل در بیشتر نوشته های تاریخی همواره از آن به عنوان کرنای فارس یاد می شود. نگاهی به ساختمان کرنای هخامنشی، نشان می دهد که این ساز جد کرنای امروزی است. دهانه ورودی کرنای هخامنشی 5 سانتی متر قطر دارد و پر واضح است که هیچ نوازنده ای نمی تواند آن را در دهان خود قرار دهد. در واقع چیزی که از عهد باستان بر جای مانده، تنها بخشی از بدنه کرناست و دو بخش دیگرش که غیر فلزی بوده اند، به مرور زمان پوسیده اند.

 

کرنا از سه بخش اصلی تشکیل می شو د و جزو معدود سازهای دوجنسی جهان به شمار می آید. چنان که می دانید غالب سازهای بادی، به دو دسته بادی چوبی و بادی برنجی تقسیم بندی می شوند. ولی کرنا در هیچ یک از این دو دسته جای نمی گیرد. زیرا یک بخش کاملاً چوبی با طولی حدود 35 تا 50 سانتی متر به نام دسته دارد که رویش هشت سوراخ و در پشت نیز یک سوراخ تعبیه می شود. بخش دوم یک شیپوره برنجی به طول 45 تا 60 سانتی متر است. بخش سوم اش "میل کرنا" خوانده می شود و آن از یک لوله نازک برنجی یا چوبی تشکیل می شود که در انتهایش یک قمیش از جنس نی دارد و نوازنده با دمیدن در این قمیش، هسته اصلی صدا را تولید می کند. اما این صدا تا به کیفیت مورد نظر برسد، راه درازی در پیش دارد. ابتدا در بخش چوبی توسط انگشتان نوازنده با نت های مختلف می چرخد تا یک ملودی جذاب شکل بگیرد. صدای تولید شده در بدنه چوبی، شدت لازم را ندارد و در عین حال خیلی شفاف نیست. بخش فلزی یا شیپوره به عنوان تمام کننده صدای کرنا، هم به نوای ساز حجم می دهد و هم شفافیت آن را بالا می برد. به طوری که از مسافت های دور هم می توان صدای کرنا را شنید.

 کرناهای امروزی بین 75 تا 110 سانتی متر طول دارند. ولی کرنای هخامنشی با توجه به طول 120 سانتی متری بخش فلزی اش، چنین به نظر می رسد که حدود 170 سانتی متر طول داشته است. گستره صدادهی این ساز معمولاً یک هنگام است. ولی نوازندگان چیره دست می توانند محدوده بیشتری را بنوازند که غالباً شامل نت های اصلی مانند شاهد، چهارم و پنجم است.

 امروزه با گذشت هزاران سال از عهد باستان، این ساز در سرزمین های دیگر مشاهده نمی شود و تنها در همسایگی نزدیک منطقه فارس، بین اقوام بختیاری، قشقایی و لرهای کهکیلویه و بویراحمد رواج دارد. وجود دو نمونه کرنا در شمال ایران معروف به کرنای لاهیجان و دیگری کرنای مورد استفاده در حرم امام هشتم شیعیان معروف به کرنای رضوی، خدشه ای به این جغرافیای انحصاری کرنای فارس وارد نمی کند. زیرا اساساً ساختمان دو نمونه کرنای یاد شده، با کرنای فارس تفاوت بنیادین دارد و شیوه نواختن شان هم به طور کل متفاوت است. دیگر این که دو کرنای شمال و شرق ایران قادر به نواختن ملودی نیستند و تنها دو صدای متفاوت تولید می کنند که در گذشته بیشتر برای ایجاد یک حجم صوتی به منظور اعلان یا اخطار مورد استفاده قرار می گرفته اند.

کرنای بختیاری از نوع رایج در بین قشقایی ها و لرهای کهکیلویه و بویراحمد بلندتر و صدایش بسیار نافذ است. صدای این ساز به اندازه ای بلند است که در فضای بسته اتاق نمی توان تحمل کرد. به همین دلیل منحصراً به صورت میدانی مورد استفاده قرار می گیرد. در مواردی صدای آن تا یک کیلومتر شنیده می شود و همانند سرنا، همراه همیشگی شادمانی ها، سوگواری ها، جنگ ها و آیین های قومی بوده است. کرنای رایج در بین قشقایی ها، هم از نظر شکل ظاهری و هم نوع صدادهی با کرنای بختیاری تفاوت قابل ملاحظه ای دارد. علاوه بر این، ساز همراهی کننده اش نقاره است که در دوران صفویه یکی از ابزارهای موسیقی جنگی و حکومتی بود.

 کرنا به دلیل خصوصیات منحصر به فردش معمولاً با سازهای مجلسی جفت و جور نیست و در کاربردهای امروزی همانند گذشته، غالباً با دهل یا نقاره همراهی می شود. در نتیجه گروه نوازی با آن چندان معمول نیست و پیشینه ای هم ندارد. اما در چند سال اخیر تلاش هایی برای ارائه گروه نوازی با حضور کرنا صورت گرفته است که از نخستین نمونه ها می توان به کرنانوازی خسرو سلطانی در اثر "نوبانگ کهن" با همراهی حسین علیزاده اشاره کرد. سلطانی در این اثر با دو ساز کرنا و سرنا که هر دو هویتی بومی دارند، به اجرای موسیقی دستگاهی پرداخته و همچنین در اثر دیگری به نام "ماهور کبیر" با همراهی یکی از ارکستر سمفونیک های اتریش، کرنا نواخته است.

کرنا همانند دیگر سازهای جهان، سازی با قابلیت های عمومی است و در عین حال مجموعه از توانایی های انحصاری هم دارد. بنابراین ایجاد ترکیبات صوتی جدید و متفاوت از آن، امری کاملاً طبیعی می تواند باشد. به همین دلیل مدت ها ذهنم را به خود مشغول کرده بود تا شاید بتوان برای مثال یک اثر دو نوازی، سه نوازی و یا چهار نوازی برای آن با همراهی دهل نوشت. خوشبختانه پس از ماه ها فعالیت مستمر موفق شدم علی رغم امکانات محدود، قطعه ای برای چهار ساز کرنا با همراهی دهل بنویسم. این قطعه 9 دقیقه ای بزودی در آلبوم جدیدم منتشر می شود. در پایان دعوت می کنم بخش کوتاهی از آن را گوش کنید تا بعد چه پیش آید***.

نظر دادن فراموش نشود!


من از جهانی دگرم

 

من از جهانی دگرم من از جهانی دگرم             ساقـی از ایـن عالـم واهی رهـایـم کـن

رهـــــایـــــــــم کـــــن

 

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

جــــدایـــــــــم کـــــن

 

تـو را اینجـا بـه صدهـا رنگ مـی جوینـد             تــو را بـا حیلــه و نیــرنـگ مـی جـوینــد

تـو را با نیـزه هــا در جنگ مــی جوینـد              تــو را اینجا بـه گرد سنگ مـی جـوینــد

تـو جــــــان مـــــی بخشـــی و اینجـــــا             بـــه فتـــوای تــو می گیرنـد جــان از مــا

نمیدانم کی ام من نمیدانم کی ام من              آدمــم روحـم خـدایـم یــا کــه شیطانـم

تو با خود آشنایم کن

 

اگــــــــــر روح خـــــداونــــــدی               دمیده در روان آدم و حواست

پس ای مردم خـدا اینجاست               خـدا در قـلب انسان هـاست

بـه خـود آی تــا کـه دریــابــی               خـدا در خـویشتـن پیـداسـت

 

همـای از دست ایــن عـالـم

پر پرواز خود بگشود و در خورشید و آتش سوخت

خداوندا بسوزانم همایم کن

 

نمـی خواهـــم در ایـــن عــالـم بمـــانم             بیا از این تـن آلوده و غمگین جدایم کـن

جــــدایـــــــــم کـــــن

 

مـن از جهانی دگـرم

 

استاد تولدت مبارک

روز یکم مهر روز تولد استاد محمد رضا شجریان است که به همین دلیل این پست رو برای شما نوشتم و در پایین هم با این که قبلا زندگینامه ی استاد را نوشته بودم باز هم مینوسیم.(از زبان خود استاد).

 

تولدم روز اول مهر ماه سال یکهزارو سیصد و نوزده خورشیدی در مشهد است، در خانواده ای که پدر بزرگم (علی اکبر) صدای بسیار رسایی داشته و به زیبایی آواز می خوانده است. او از مالکین بزرگ مشهد بود و از خواندن در جمع پرهیز داشته ، گاه برای دوستان سرشناسی که به دیدارش می آمده اند می خوانده است. پدرم مهدی از صدای پر طنین و رسا برخوردار بود و در جوانی آواز خواندن را شروع می کند ولی خیلی زود در محیط بسته و سنتی به قرائت قرآن رو آورده و تا آخر عمر بر همان عقیده باقی ماند و آواز را رها کرد و در قرائت قرآن جایگاه خاصی در مشهد پیدا نمود و شاگردان زیادی برای تلاوت قرآن قرآن تربیت کردکه از جمله خود اینجانب است.

تمام وقت من از شش سالگی به خواندن قرآن با صدای خوش می گذشت . در دوازده سالگی شهره ی خاص و عام بودم و در مجامع بزرگ مذهبی و یا سیاسی آن موقع تلاوت اول برنامه با من بود. به علت توانایی در تلاوت قرآن با صدای خوش، چشم و چراغ همه اعضاء و دانش آموزان مدرسه و مردم بودم. در سال چهارم دبیرستان بر خلاف خواسته ام به دانشسرای مقدماتی رفتم و راه معلمی پیش گرفتم و از بیست سالگی به معلمی در دهات خراسان پرداختم. یک سال بعد ازدواج کردم با دختری که او هم معلم دبستان بود. همسرم خیلی با من همراه بود و با کمک او بر مشکلات مالی یک زندگی بسیار محقر پیروز شدیم.

از نوجوانی برای فراگیری گوشه های آوازی به هر دری می زدم و از هر کسی که شمه ای اطلاع داشت سئوال می کردم.  به ندرت دسترسی به رادیو پیدا می کردم تا موسیقی دلخواهم را بشنوم آن هم زمانش کوتاه بود و حاصلی نداشت ، تا اینکه در محیط شبانه روزی دانشسرا میسر شد "برنامه گلها" و برنامه "ساز تنها" را بشنوم و تمریناتم را شروع کنم . کمی بعد دبیر موسیقی مان آقای جوان نیز راهنمایی و کمک کردند. بیشترین تمرینات سازنده در دوران معلمی در خارج شهر بود که فراغتی داشتم و اغلب به کوه و صحرا می دم و تکنیک و متد را با سلیقه ی خودم تجربه و تمرین می کردم و صداهای گوناگون و تحریرها و چهچه ها را دستور کار خود قرار داده بودم.دوستم همکلاسیم (ابولحسن کریمی) از ابتدای کار معلمی سنتوری با خود آورده بود که بنوازد ، ترغیب شده مضراب دستم بگیرم و ببینم می شود زد ، بعد دیدم عجب کار مشکلی است تا دمدمه های صبح نشستم و ان قدر تمرین کردم تا توانستم آهنگی را دست و پا شکسته اجرا کنم و از آن به بعد سنتور شد یار غار من.
چندی بعد صدای سنتور جلال اخباری را از رادیو مشهد شنیدم و خوشم امد ، پیدایش کردم و با هم دوست شدیم . سازی می زد و من هم می خواندم و تمرینات آواز با ساز و فراگیری نت و نواختن صحیح سنتور را با ایشان شروع کردم.

همان ابتدای کار هم صدای سنتور مشقی ام بسیار بد بود به فکر افتادم که سنتوری بسازم. کمی نجاری می دانستم با زیر رو رو کردن تمامی کاروانسراها و چوب فروشی ها و با دادن یک انعام 5 توانی الوار پهن از چوب توت بیست ساله را پیدا کردمآن را مطابق اندازه ها بریدم . در ان زمان کسی در مشهد گوشی سنتور نمی فروخت ، مجبور شدم صد عدد میخ نمره شش بخرم و آن ها را با سوهان دستی کوچک کنم. این سنتور که دوازده خرکه بود ساخته شد و من با یک دلبستگی عجیب به این ساز ، تمرینات سنتورم را بیشتر کردم. با اینکه برای اولین بار بود چنین کاری کرده بودم و در مورد پل گذاری سنتور تجربه و اطلاعی نداشتم ولی سنتور صدای دلنشینی داشت. غیر از آن سنتور سنتورهای دیگری ساخته یا در حال ساخت داشتم که کا پل گذاری را برای موزون تر کردن صداها تا به حال ادامه داده ام و خوشبختانه به نتایج قابل توجهی هم رسیده ام . در نظر دارم در آینده کتاب یا جزوه ای درباره ی تجارب کار پل گذاری های گوناگون که روی سنتورها کرده ام همراه با نتایج آن ها منتشر کنم تا در این زمینه کار مفیدی انجام داده باشم

در سالهای بعد از چهل با هنرمندان رادیو خراسان آشنا شده بودم ولی حاضر به ضبط برنامه موسیقی نبودم . در رادیو خراسان گاه اشعار عرفانی و مذهبی و گاهی تلاوت قرآن داشتم.
سال 1345 خورشیدی به اصرار دوستم ابوالحسن کریمی برای شرکت در امتحان شورای موسیقی به اتفاق او به تهران رفتم. راهی برای نام نویسی و شرکت در امتحان پیدا کردیم. در اتاق شورا میز کنفرانس بزرگی بود و حدود 12 تا 13 نفر اعضا شورا نشسته بود ، آقای مشیر همایون شهردار رییس شورا و آقایان حسنعلی ملاح ، علی تجویدی و مختاری و دیگران بودند. گفتند بیات ترک بخوان ! من هم از مایه بلند دو سه بیتی خواندم و در مایه ی بم فرود امدم . ضربی با یک شعر هم به درخواست آقای ملاح خواندم.بعد اقای تجویدی پرسیدند تصنیف هم می خوانی ؟ چون تصنیف خواندن را دوست نداشتم و دون شان آواز خوان می دانستم ، بسیار جدی گفتم ابدا.
جوابی که بعد از یکماه از نتیجه امتحان به ما دادند این بود که فعلا رادیو بودجه ندارد که خواننده استخدام کند و فعلا رادیو نیاز به خواننده ندارد.

سال بعد به وسیله آقای دکتر شریف نژاد (که معاون رادیو خراسان بود و بسیار به من لطف داشت) قرار گذاشتیم در تابستان که ایشان در تهران هستند من هم به تهران بروم . باایشان شبی به منزل آقای حسین محبی (که اپراتور با سابقه رادیو و برنامه ی گل ها بود) رفتیم و او که دوستی نزدیکی با دکتر داشت فردای آنروز مرا همراه با یک نوار که در " سه گاه " خوانده بودم به اقای داود پیرنیا (مسئول و تهیه کننده ان زمان برنامه گلها ) معرفی کرد که همان معرفی راهگشای من به رادیو ایران و و برنامه ی گلها که منظور اصلی ام بود گردید.

نظر دادن فراموش نشود!