چند شعر از دوست عزیزم سهیل میرزایی(متولد1373)
آخر چه سود!
مرا ز خویشتن آرایی چه سود زین همه خود خواه بودن چه سود
آخرش خواهیم خوابید تا ابد زین همه خوابه بیهوده چه سود
بد نبود تلاش کردن اندکی زین همه بی کار گشتن چه سود
من نباشم عارف ربانی اما زین همه مست و خرامان بودن چه سود
گر امید داشتی نیکو بود اما زین همه نیرنگ زدن به خویش چه سود
گر زندگی بد و دگر روز خوب بود زین همه تلخ زندگی کردن چه سود
اندوختی مال و ثروت را به دور خود
زین همه حرص و آز و طمع چه سود
تقدیر ما نوشته شد ز دست او
زین همه ناشکر بودن چه سود
زان اول که آمدی به دنیا تا آخرش
جمع نکردی توشه ای پس ز بودنت چه سود
سهیل میرزایی
آبان 88
عاقلان تعریف کنند جاهلان غیبت کنند
باطنت را پنهان کنی از دگران
روی را بپو شانی چو راه زنان
گر خواهی بالا روی زیر آب زنی
حرف د گران را پشت سر آنان زنی
گرگی و خودت را جای میش قالب زنی
دگران را با حرف های خویش گول زنی
بویی برده ای ز انسانیت؟
فقط فکر کنی به اوضاع مالیت؟
گر ریختی آبروی مردمان را
به یاد بیاور جها ن آخرت را
آخرش که چه به کجا رسی
به پاگرد طبقه اول هم نرسی*(منظور از این بیت باگرد طبقه ی اول بهشت)
سهیل میرزایی
آبان 88

